فيروز ميرزا فرمانفرما

20

سفرنامه كرمان و بلوچستان ( فارسى )

پولاك مىنويسد : « اعضاى يك خانواده بين خود وحدت دارند و به عنوان يك واحد گرد " سرطايفه " جمع مىشوند و اين رأس و رئيس ، به عنوان سركردهء تمام خانواده‌هايى كه به اين مجتمع بستگى دارند مورد احترام قرار مىگيرد . هرگاه اين رئيس بتواند مقام با قدرت و نفوذى را احراز كند ، مثلا صدر اعظم بشود ، بلافاصله مىكوشد با عقب گذاردن همهء غريبه‌ها تمام دار و دستهء خود ، و حتى دورترين خويشاوندانش را از گمنامى و تاريكى بيرون بكشد و مقامات پايتخت و ولايات را به آنها سپرد . البته به محض اينكه صدر اعظم ساقط شود همهء آنها نيز با وى از كار بىكار مىشوند . » « 1 » و در جاى ديگر پولاك باز مىنويسد : « ايرانى تا آن اندازه در خانواده ريشه دارد كه هركارى از دستش برآيد براى آن مىكند ، كارش با خانواده بالا مىگيرد ، و با آن سقوط مىكند و كاملا در احساس افتخار و سرافكندگى هريك از افراد فاميل خود شريك است ، درست مانند اينكه ماجرا بر خود وى رفته باشد . پس از خويش و قوم " طايفه " و پس از آن " ولايت " برايش اهميت دارد و سرافرازانه مىگويد كه " خويش و قوم و طايفه دارم . " وى تمام مردم برجستهء طايفهء خود را مىشناسد و هرگاه يكى از افراد آن مدعى تاج و تخت شود به خود مىبالد حتى اگر ماجرا با سرافكندگى هم پايان پذيرد . از لفظ " وطن " مراد وى هميشه ولايتى است كه در آن به دنيا آمده است ؛ از يك وطن جامع و كامل خبرى ندارد . وقتى كه در خارج است با حرارت تمام از " خاك ايران " صحبت مىكند اما منظورش شوق وصل است و گرنه بستگى و اتصالى با وطن ندارد . » « 2 » به‌علاوه از جمله مسائل ديگرى كه در سپردن ايالات و ولايات به

--> ( 1 ) . پولاك ، همانجا ص 159 . ( 2 ) . پولاك ، همانجا ، ص 160 .